روحم داره تحلیل میره و نمیدونم چجوری باید جلوشو بگیرم ,ی روز تقریبا اندکی توی آرامشه ی روز هم توی افسرده ترین حالت خودشه و بیشتر از این که به خاطر افسردگی تحلیل بره از این نوسان بین حد بالا و حد پایین داره شکسته میشه ,کم کم دیگه داره تلقین میشه بهم که درست شدنی نیست ,خودمم نمی دونم چمه ,روزای بدون لذت داره پشت سرهم می گذره ,دانشکده خونه دانشکده خونه و درس هایی که داره حالم از خوندنشون به هم می خوره امروز هم یکی از اون درسها رو امتحان دادم , مزخرفترین امتحان که فقط بازی وقته هر کی بیشتر بنویسه توی این بازه ی زمانی کم, بهترم نمره می گیره ,حالم بهم خورد ... بعد از این امتحانات و این کلاسای زجرآور میام خونه و دلم واقعا نمیاد باعث ناراحتی مادرم بشم و ب خاطر همین ی لبخند مصنوعی و شوخی با مادرم و به هر حال کاری می کنم مادرم روناراحت نکنم ,مادر نعمت بزرگیه ولی واقعا رسیدم به جاییی که نمی تونم از این نعمت استفاده کنم ...روحم اصلا در آرامش نیست برای خودم خیلی نگرانم ...روی مسیر ناامیدی و سیاهی قدم می زنم ...از نوشته هام که همیشه فاز ناامیدی توش هست داره حالم به هم می خوره ...
برچسب:
نویسنده: یگانه دادخواه